... |
سه شبنه رفتم خونه مامانم اینا.خیلی غمگین بودم.
توی حیاط ایستاده بودم وداشتم آسمون وتماشا می کردم وبه بابا فکر می کردم.
که صدای اذان مغرب تو فضا پیچید و یه مرتبه فکر رفتن به مسجد افتاد توی ذهنم.
همون مسجدی که بابا همیشه برای نماز جماعت می رفت اونجا.
وضوگرفتم .لباس پوشیدم وشروع کردن به دویدن.
خدا رو شکر به نماز رسیدم . بعد ازنماز خودم،تصمیم گرفتم برای بابا نماز وقرآن بخونم.
وسط نماز بابا بودم که یه نفر اعلام کرد چون امروز سه شنبه ست دعای توسل داریم.
وبعد شروع کرد به نیت کردن.توی نیت دعا، اسم بابام و هم آورد.
وقتی اسم بابا رو شنیدم اصلا نفهمیدم چه جوری نماز رو تموم کردم.
یه کتاب دعا پیدا کردم وشروع کردم به خوندن با جمع.
از اول تا آخر دعا رو گریه می کردم.
گریه ای که از خوشحال بود.
چون از بابا یاد کردند بدون اینکه کسی بخواد.
چون این حس نمی دونم از کجا به من تلقین شده بود که برم مسجد.
چون بعد از رفتن بابا همش براش اتفاق های خوب می افته...
همین چند ماه پیش بود که بابام اینا از کربلا اومدند.
روی در ودیوار خونه پر بود از پارچه های سفید ورنگی.
وبابام یه سره رو لبهاش خنده بود.
حالا تو این چند روزه که میرم خونه.
از سر کوچه که می پیچم، آرزو می کنم
که ای کاش اون پارچه های سیاه روی در و دیوار خونه نباشند.
و بابام مثل همیشه با روی گشاده بهم خوش آمد بگه.
بابام همیشه بعد از نمازش با صدای بلند دعا می کرد.
مریضها رو دعا می کرد. ما بچه هاش رو دعا می کردو ....
همیشه یکی از دعا هاش این بود که خدا راحت ببردش.
بدون اینکه به کسی محتاج بشه.
خدا هم صداش رو شنید وخیلی آروم بردتش.
اون شب مثل ملیحه از خدا یکی از معجزه هاش رو خواستم.
ولی مثل اینکه خدا بابام رو بیشتر از من دوست داشت.
شب یازدهم ماه مبارک بود وبابا قرآنش رو تا جزء هفدهم خونده بود.
افطار کرده بود .مسجد رفته بود و...
لحظه پروازش فرا رسید. خیلی آروم...انقدر آروم که تو ذهن نمی گنجه.
حالا من موندم و یه دلتنگی کشنده.
باید قرآن بابا رو تموم کنیم.
بابای مهربونم مهمونی خدا مبارک.
دوهفته پیش رفته بودم مشهد.
اول قرار بود محمد مرخصی بگیره که با مامانم اینا با هم بریم.
ولی به محمد مرخصی ندادند ومامانم اینا با ماشین خودشون رفتند.
دیگه جا هم نداشتند که من رو هم با خودشون ببرند.
بعداز ظهر که راه افتادند. اومدم خونه مون وساکم رو بستم ورفتم راه آهن.
بلیط که نداشتم. ولی خواستم شانس خودم رو امتحان کنم.
خیلی شلوغ بود. اصلا" بلیط کنسلی نبود که نبود.
منم قاچاقی سوار شدم. اصلا" کسی نیومد بگه که بلیط دارم یا نه.
توی راه آهن مشهد می خواستم پیاده شم که گفتم مثلا" برای زیارت اومدم ها
باید اومدنم حلال باشه.رفتم با یکی از نگهبانها پول بلیط رو حساب کردم.
حالا اون می دونه وخدای خودش من که کرایه م رو دادم.
بعد زنگ زدم به مامانم اینا که من مشهدم. کلی شوکه شدند.
تازه از اونها هم زودتر رسیده بودم .چون اونا تو راه چند ساعت خوابیده بودند.
چقدر خوب شد که رفتم خیلی خوش گذشت.
موقع برگشتن هم ما چهار تا خواهر برادر با هم با ماشین اومدیم و
مامان وبابام خودشون جدا از ما اومدند. گفتند می خوایم جوانا با هم خوش باشند.
من که راضی نبودم به خاطر من تو سختی بیفتند.ولی قبول نکردند.
توی راه وقتی از دامغان که دوران دانشجویی م رو اونجا گذروندم،
رد می شدیم. اشک تو چشمام جمع شد. با خودم فکر کردم چقدر
رو سنگفرشهای این پیاده رو ها راه رفتم.
چند روز پیش ماشین رو برداشتم وراه افتادم به سمت تهران.
توی جاده، اواسط راه یه ماشین از کنارم سبقت گرفت که توی
ماشین دوتا آقای جوون بود.
بعد شروع کردند با ایما واشاره به گفتن چیزی.
من هم فکر کردم مزاحم هستند. محلشون نذاشتم و روم رو
برگردونم . چون از این موارد توی جاده برام پیش اومده بود.
وقتی به مقصد رسیدم دیدم قالپاق یکی از چرخها نیست.!!!![]()
پارسال تابستون یکی از شاگردهام اومد خونه مون وسه جلسه باهاش شیمی کار کردم.
پیش من که خوب یاد می گرفت ویه جوری بهش درس دادم که شهریور رو دیگه پاس کنه.
ولی انقدر تنبل بود که نرفته بود خونه یه نگاه رو کتاب بندازه.
وقتی برگه های شهریور رو تصحیح می کردم هر چی سعی کردم به ده برسونمش
دیدم فایده ای نداره و در کمال تعجبم که همه چی رو بهش تدریس کرده بودم،
درسش رو افتاد. ولی دیگه نیومد پول تدریس خصوصی رو حساب کنه.
نه اینکه نداشته باشند. بلکه تو این محیط کوچیک همه می دونند که یکی از مایه دارای شهرند.
منم اصلن به روش نیوردم که بیا وهزینه کلاست رو بده، به من چه که نخوندی وافتادی.
حالا امسال زنگ زد وگفت که یه کاری براش بکنم چون هم شیمی2 وهم شیمی3 مونده وپاس نکرده.
منم حرصم دراومد. گفتم اصلن وقتش رو ندارم. بازهم روم نشد بگم به آدمهای بد حساب درس نمی دم!
متاسفانه از این نمونه ها برای من وهمکارام زیاد پیش میاد.
دوستم دوتا ماشین داره یکی پراید یکی 206.
یه بار با پراید میادویه بار با 206.
بهش می گم اینکه اون دفه پراید بود چرا شد 206؟
میگه میشینم تو ماشین اگه بگم پراید ،پراید میشه واگه بگم 206 ،206میشه.
میگم پس چرا من که می شینم تو پرایدمون میگم ماکسیما،ماکسیما نمیشه؟!
میگه خوب نباید توقع ت رو انقدر بالا ببری!!!
پ .ن:خیلی حس خوبیه که یه نفر دوست داشته باشه.
داداشم تازه ازدواج کرده بود. وسایل نو رو چیده بودند توی خونشون.
پیش خودمون زندگی می کردند اون روزا.
یه روز یه موش اومد توی خونشون و زنداداشمم که ترسو...
گفت تا همه چیزا بیرون ریخته نشه وموشه پیدا نشه تو خونه نمی ره.
همه چی رو به هم ریختند واین وسط تلفات هم دادند.
مثلن شیشه میز تلویزیونشون شکست.
ولی موشه پیدا نشد که نشد. شب شد وخوابیدیم.
اون موقع ها من وخواهرم یه لحاف گنده پهن می کردیم وسط هال و
کولر رو روشن می کردیم وبا هم غلت می خوردیم
تو اون جای بزرگ ومیخوابیدیم تا صبح.
نصفه شب احساس کردم یه چیزی زیر بدنمه.
فکر کردم حتمن باید موشه باشه. با اینکه خیلی می ترسیدم با فشار بدنم
محکم نگه ش داشتم وبا خودم گفتم ای موش بدجنس حالا خونه زندگی داداشم
رو به هم می ریزی؟(چه دل وجرات وغیرتی داشتم!!!) نمی ذارم این دفعه در بری.
بعد بلند داد زدم آی آی آی موش.... مامانم اینا همه بیدار شدند.
اون موقع بود که خواهرم بیدار شد ومشتش رو از زیر کمرم کشید بیرون
و گفت "چکار می کنی؟دستم له شد..."![]()
از در حیاط اومدم تو، دیدم پسر همسایه بالایی که اسمش محمد امین ه
داره تنهایی فوتبال بازی می کنه. منم دلم به حالش سوخت.
یه کم باهاش بازی کردم. بعد گفتم من الان باشگاه بودم خسته شدم.
دیگه بازی نمی کنم .میرم بالا. خداحافظی کردم و...
ساعت 10 شب بود که دیدم یکی در رو خیلی آروم میزنه.
اول از چشمی نگاه کردم کسی رو ندیدم.
بعد که در رو باز کردم دیدم محمد امین ه.
بهم گفت من میرم پایین. توپم رو هم میبرم. تو هم بیا بازی کنیم.![]()
وای نمی دونستم چکارش کنم.
گفتم الان می خوام بخوابم فردا باشه؟
مایوسانه گفت باشه .ورفت فرداش هم نیومد.
پ.ن: محمد امین باید 5 یا 6 ساله باشه.
از اسم محمد امین خیلی خوشم میاد.
یه پسر بچه تقریبا" هشت ساله ای تو همسایگی مون هست..
که اسمش محمده.خیلی بامزه ست. احساس مرد بودن میکنه و
همه حرکاتش مثل یه مرده بزرگه.(می خواستم بگم گنده!).
رفته بودم مدرسه تا به اعتراضات بچه ها رسیدگی کنم.
هیچ کس اعتراضش وارد نبود. به دو نفر نیم نمره دادم که قبول شن.
این وسط معلم زبان برگه یکی از بچه ها رو تجدید نظر کرده بود و
ازش نیم نمره کم شده بود و واقعا" هم کم کرده بود. کلی خندیدم به بیچاره.
از مدرسه برگشتم می خواستم ماشین رو بذارم تو پارکینگ.
در پارکینگ رو باز کردم وتا نشستم تو ماشین در رو باد زد وبسته شد.
خیلی زورم اومد از ماشین پیاده شم.
پسر بچه ها جلوی در خونه شون بازی می کردند.
سرم رو از پنجره اوردم بیرون ویه کلمه گفتم محمد!
محمد یه نگاه به من کرده ویه نگاه به در .بدو بدورفت در رو باز کرد.
وتا من رفتم تو در رو بست ورفت. رفتم دم در واز دور بهش گفتم مرسی.
اونم عین مردا دستش ر برام بلند کرد وهیچی نگفت.
خوشم اومد از این هوش وحواسش.
مثل یه سری از بچه ها هی نگفت ها! چی؟بله؟چکار کنم؟
کیف کردم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|