تبليغاتX
من جوجه ی نوک سیاه م

من جوجه ی نوک سیاه م

...

المپیاد

 چند روز پیش تو مدرسه گفتند بچه های المپیادی رو ببرم اون مدرسه تا آزمون بدن.

اونجا که رسیدیم گفتند برو سر جلسه و مراقب وایسا.گفتم من فقط همراه بچه ها اومدم و وظیفه من نیست.

دیدم مدیرشون گیر داده و منم حوصله بحث باهاش رو ندارم

هندزفری رو گذاشتم تو گوشم وموزیک رو روشن کردم و موبایلم رو هم گذاشتم تو جیب بلوزم و رفتم سر جلسه

هندزفری رو هم از زیر مقنعه جاسازی کردم که مشخص نباشه.آخه بردن موبایل سر جلسه امتحان مجاز نیست.

یه دفعه دیدم یکی از آقایون که از اداره به عنوان ناظر اومده بود داره میاد طرفم

دیگه نتونستم  کاری کنم.شروع کرد با من به صحبت.

ابی هم داشت می خوند: بارون چشم تو وقتی بباره.....

هر چی ازم می پرسید می گفتم بله؟بالاخره که بیچاره هر جمله رو دوبار تکرار کرد و فکر کرد گوشای من سنگینند!و رفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:34  توسط مریم  | 

اسلوموشن!!!

یه بنده خدایی افسرده شده.میگه فکرای عجیب و غریب میاد تو ذهنش.

همه چی براش غیر عادی و عجیبه.

منم برای حال و هواش عوض بشه و فکر نکنه که دیگه خوب نمی شه

بهش گفتم من هم یه جورایی افسرده شده بودم.فکر می کردم همه چی

 به صورت صحنه آهسته حرکت می کنه. بعد پاشدم و چندتا حرکت آهسته

براش اومدم که بخندیم .همیشه خدا هم که تو این جنگولک بازی ها باید

ادای رقص عمه کوچیکه  باشه اونم به صورت اسلوموشن!چه شود.

کلی خندیدیم.البته بشترمن و خواهرم خندیدیم.بنده خدا زیاد نخندید.

بعدشم گفت نکنه منم اینجوری بشم!

پ.ن:۱-من اصلن این مدلی نشده بودم

۲-هر وقت کسی چیزیش میشه من می گم منم اینطوری بودم خوب شدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 13:0  توسط مریم  | 

خانه تکانی...

اینجا احتیاج به یه وبلاگ تکونی داره!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 18:39  توسط مریم  | 

دمپایی های داغ

امشب کلی خندیدم.

یاد یکی از روزهای گرم تابستون افتاده بودم.

هوا خیلی گرم بود و دمپایی های تو بالکن حسابی داغ شده بودند.

حسین هم که دمپایی ها رو پوشیده بود و پاهاش سوخته بود،

از تو بالکن بادبزن کباب پزی رو برداشته بود و دمپایی ها رو باد میزد که خنک بشن!!!

چقدر اون روز به این حرکت حسین خندیدم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 22:13  توسط مریم  | 

بالاهای دوران کودکی من!

وقتی من کودکی بیش نبودم بلاهای زیادی سرم اومده

اولا که یه بار مامانم می خواسته توی آبمیوه م شکر بریزه اشتباهی نمک ریخته من هم

که نمی خوردم به زور بهم خورونده. بعد چند ساعت همه صورت و بدنم شروع کرده به باد کردن

 و کارم به دکتر کشیده...

دوم که انقدر شلوغ و شیطونی کردم که عموم بهم قرص خواب آور خورونده نزدیک ۲۴ ساعت خوابیدم.

یه بار هم دختر همسایه مون اومده منو بغل کرده ۲ قدم اونورتر من با مخ از بغلش افتادم زمین

عجوبه ای بودم ها!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 0:30  توسط مریم  | 

خسته ام

 خسته ام . خیلی خسته...

دلم میخواد یه سال بخوابم!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 22:56  توسط مریم  | 

اسم فامیل

امیر حسین (پسر خاله ام) و حسین (برادرزاده ام)مشغول بازی اسم

 و فامیل هستند. حسین کلاس اول رو تموم کرده و کلی ادعای سواد داره!

نوبت به حرف (ز) می رسه و سر کشورگیر می کنند.

حسین بعد ازکلی فکر کردن بالاخره یه کشور که با حرف (ز) شروع بشه

پیدا می کنه و کلی خوشحال روی برگه ش رو پوشونده که کسی ازش

تقلب نکنه.

حالا نوبت به امتیاز دادنه که حسین به جای کشور نوشته: زد ولایت فقیر

ما از خنده غش کردیم و بهش میگیم این چه جور کشوریه؟؟

میگه خودم رفته بودم مسجد گفتند مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل

مرگ بر زد ولایت فقیر.خوب آمریکا و اسراییل کشورنددیگه

پس زد ولایت فقیر هم کشوره!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 22:9  توسط مریم  | 

سلام.من هستم و زود برمیگردم.نگران نباشید!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 21:16  توسط مریم  | 

آبیته!

استقلال 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 14:55  توسط مریم  | 

پیرزنی با چوب های اسکی!!!

همسایه بالایی حسابی داد همه را درآورده.

روزها که پدر ومادر خانواده به سر کار می روند،

بچه بالای سر ما مسابقه اسب دوانی توپی به راه می اندازند.

که با صدای موزیک بلندی همراه است.

و وقتی از سر کار می آیند با یک دعوای مفصل که ما نمی خواهیم

بشنویم اما شنیده می شود خستگی کار روزانه شان را از تن بدر می کنند.

البته دعوای زن و شوهر ها که نمک زندگانی است ونباید جدی گرفت!

وقتی پسر همسایه ماشین نو مان را با دوچرخه اش به خطهای آراسته کرد

و دختر همسایه همه دوستانش را برای بازی  هر روزه به آپارتمان

فسقلی شان دعوت کرد. دیگر کاسه صبرمان لبریز شد. به صاحبخانه محترم

که آسوده در خانه خود به زندگی بی سر وصدای خویش می رسید شکایت کردیم.

و در جواب به ما گفت که خیالتان راحت باشد. مدت اجاره ای مستاجر به پایان رسید و

مستاجر بعدی پیرزنی ست تنها،ساکت و بی آزار..

وحالا که مستاجر جدید اثاثیه اش را آورده، از راه پله که رد می شوم

پشت در یه جفت چوب اسکی می بینم.و حالا می فهمم که ای دل غافل

 پیرزنی در کار نیست مستاجر جدید از قبلی هم اکتیوتر است!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 13:28  توسط مریم  |